تبليغاتX
به نام تک صلیب کلیسای عشق
به نام تک صلیب کلیسای عشق
 
نگارنده : مبین در تاريخ : پنجشنبه سی ام فروردین 1386 19:43 - | ‌|

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم

 

به خواب هایت

سنجاقم کن…

حتی اگر به نام کوچک

نمی شناسی ام...

 

 

 


شاپرک ها کوچ کرده اند

جاده ها

منتظر هیچ مسافری نیستند

رود خانه ها

خشک شده اند

و درختان

در انتظار هیچ بهاری نیستند

همه چیز

در کلمه ای به نام "درد" خلاصه میشود

وقتی تو نیستی….!!!!!!!

نگارنده : مبین در تاريخ : پنجشنبه سی ام فروردین 1386 19:39 - | ‌|

 

چقدر سخته

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت گرفته

 و به جاش یه زخم همیشگی رو به قلبت هدیه داده

 زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت بشی

حس کنی که هنوز دوستش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیوار تکیه بدی

 که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیال ساعتها باهاش حرف بزنی

اما وقت دیدنش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه

دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه

 اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز

 **دوسش داری**

********************************

هنوز هم عاشق نگاه مهربان تو هستم

نمی دانم چرا نمی توانم فراموشت کنم

کاش مثل تو بودم و به سادگی فراموشی را در ذهن خود

جای میدادم

ولی نمی توانم

هر روزی که از آخرین وداع ما می گذرد

عشق من به تو ای همه هستی زندگییم بیشتر، بیشتر می شود

چطور می توانم تو را فراموش کنم

توی که تمام زندگی منی ای فرشته من

من یک آرزو دارم

اینکه برگردی و ببینی که بی تو ماندن

 چقدر برایم مشکل است

پس برگرد و مرا به زندگی امیدوار کن

*************************************

ای ارزوی من تو همان بخت قشنگ من هستی

 که از دیار دوری  امده ای و پرپرزنان به کلبه قلب من پر کشیدی

  ای کبوتر عشق امدنت را به بام قلبم خوش امد می گویم

 و در کلبه قلبم مهمانی می دارم

 همانند من یک اشیانه گرم و پر از محبت ندیده ای

 و دل بی تاب من با دیدنت ارام می گیرد

 بدان که اگر هزار بار مرا قطعه قطعه کنند و بگویند تو را فراموش کنم

 هرگز چنین نخواهم کرد زیرا در دریای عشق و محبت تو گرفتار شده ام

 و رهایی از این امواج خروشان عشق تو کاریست نا ممکن

 بی تو هرگزفردایی نخواهم داشت و فقط با یاد

ونام تو زنده ام

 ای مونس تنهایی هایم

نگارنده : مبین در تاريخ : پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 12:51 - | ‌|

 

یکی را دوست می دارم ولی افسوس که او نمی داند

نگاهش می کنم بلکه شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

ولی افسوس که او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس که او گل را به زلف کودکی اویخت تا او را بخنداند

بر روی ماه نوشتم که او را دوست می دارم

ولی ناگه زابر تیره برقی جست و روی ماه تابان را پوشانید

پس چگونه گویم که او را

دوست می دارم؟...

نگارنده : مبین در تاريخ : چهارشنبه هشتم فروردین 1386 12:54 - | ‌|

           Hosted

 

نگارنده : مبین در تاريخ : یکشنبه پنجم فروردین 1386 18:30 - | ‌|